تبليغاتX
My Love in my heart

My Love in my heart

ساکت باش حرفی نزن می دانم اینبار هم گند خواهم زد

...

 

تنهایی بدجور داره منو در آغوش خودش

فشار می دهد؟ تمام تنم داره

بوی غربت بوی خالی بودن می گیره؟؟؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:49  توسط نیما  | 

قطار...

 

  سوت می زند و راه می رود.

به گمانم عاشق شده است !!!

قطار

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:46  توسط نیما  | 

تا پای جان

 

 دقت کرده ای
جدیدا
توی خوابت
مردی هست
دونده تر از همه مردهای دنیا
قویتر
که تمام دیوها را می کشد
و شب
توی خرابه ها می خوابد
و حتی وقتی
اژدهای خیلی بزرگ خاکسترش می کند
خوشحال است
اشک چشمهایش را دیدی؟
اشک توی چشمهایش را دیدی؟
اگر بمیرم هم نمی گذارم تو حتی یک خواب بد ببینی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:44  توسط نیما  | 

صدای خدا...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:35  توسط نیما  | 

سوختم...

 

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:10  توسط نیما  | 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:38  توسط نیما  | 

نه

اینجا جغرافیای من نیست

سرزمین من نگاه سبز تو را به انتظار نشسته است.

نگاه کویر به ابرهای بارانی

آری، نگاه تونگاهی خاکی و این همه پاکی

نگاهی که ثمره فردا و فرداهای دیگر من است،

 نگاهی که با محرابابرویش،

اجازه طلوع خورشید و غروب ماه را می دهد

نگاه سبزی که تصویر گر رویاهای من است

نگاهی به وسعت نان، نانی به وسعت گرسنگی شبهای کودکان یتیم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:22  توسط نیما  | 

...

 

 

برای هزارمین بار پرسید:

تا حالا شده دلت رو بشکنم،

منم برای هزارمین بار گفتم نه،

تا دلش نشکنه...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:11  توسط نیما  | 

افسوس...

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:5  توسط نیما  | 

برای مردمان سرزمین من خوشبختی

بهترین بهانه ای است که با گذشتن

از آن به درد بیچارگی جدایی بسوزند

در این خراب آباد غروب های غمگین

دلم تنها و بی آشیانه شده است

شب تنهایی بی تو، ناقوس عشقی

بی سرانجام است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 4:12  توسط نیما  | 

...

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:33  توسط نیما  |